#ضربه_نهایی_پارت_507
_یسنا !!
یسنا ناامیدانه ، شانه های خود را عقب کشید .دستی روی موهایش کشید و موهایش را به عقب سرش راند.
_اجازه نمی دم دوباره بری وناپدید بشی اونم بدون هیچ توضیحی !!!
یسنا نا امیدانه شانه های خود را عقب کشید . دستی روی موهایش کشید و موهایش را به عقب سرش راند .
_اجازه نمیدم دوباره بری وناپدید شی اونم بدون هیچ توضیحی !!
نگاه پریشان یسنا ، بین صورت ولب هایش در نواسان بود .
با دیدن صورت صاف او ، لبخندی کمرنگ روی لبانش نقش بست . دست لرزانش تحت تاثیر ، احساس و قلبش جلو رفت و روی گونه
های او نشست و ناخواسته لب زد .
_خوبه که فراموش نکردی من از ریش متنفرم !!
گوش طاها به سرعت تیز شد و در هوا این جمله را گرفت
خیره در نگاه او لب زد
_هرچیزی که مربوط به تو بود هرگز فراموش نکردم یسنا !
اشک در چشم یسنا حلقه زد واز پس چشم های خیسش به طاها خیره شد .
طاها با دلتنگی دست او را گرفت واز صورتش جدا کرد و مستقیم پایین اورده و روی قلبش قرار داد
_حسش می کنی !!
عجیبه اما هنوز همبعد از این همه مدت بادیدنت اینطوری داره می کوبه !!
سپس بلافاصله دست دیگرش را روی قلب یسنا گذاشت و چون کوبش آن را زیر دستش احساس کرد لبخندی روی لب نشاند !
یسنا تسلیم شده وبدون هیچ حرفی سرش را جلو برده و مستقیم روی قلب او گذاشت.
شاید می خواست باتمام وجود آن کوبش محکم قلبش را احساس کند.
قلبی که فقط برای او میتپید !!
romangram.com | @romangram_com