#ضربه_نهایی_پارت_506

باورش سخته !!!
یسنا حرفی نزد وطاها از میان دندان های قفل شده ش غرید
_د لعنتی حرف بزن !!!
سکوت نکن
کاری نکن با روش خودم ازت حرف بکشم !!
یسنا بغضش را فرو خورد .
حرف برای زدن زیاد داشت اما نه برای این سرگردی که مصرانه مقابلش ایستاده بود !!!
دلش می خواست هر چه زودتر از آن فضا رهایی یابد .وگرنه هر آن امکان داشت مهر سکوتی که برلبانش زده بود برداشته شود . خود
را در آغوش امن او انداخته و حقیقت را باصدای بلندی فریاد می کشید .
پایش را بالا برد ومحکم برروی پای او کوبید .
از بهت او استفاده کرده
وچون دستش در دست او شل شد .دست خود را عقب کشید و با کف دست محکم روی سینه ش کوبیده واز فاصله ی اندکی که
مابینشان ایجاد شد خود را بیرون کشید .
همه چی خیلی سریع اتفاق افتاده بود وطاها همچنان بهت زده اورا تماشا می کرد . یسنا خود را به سمت در رساند .
اما قبل از اینکه بخواهد از در خارج شود
سرشانه هایش به اسارت دست طاها در آمد ومحکم به سمت عقب کشیده شد .
هردو نفس نفس می زدند .

طاها از از شدت خشم و یسنا از هیجان و استرس!!!
محکم وبا غیض نام اورا صدا زد

romangram.com | @romangram_com