#ضربه_نهایی_پارت_505
_دلیل این اصرار احمقانت برای اینکه بهم ثابت کنی یسنا نیستی رو درک نمی کنم !!
یسنا مستاصل اب دهانش را قورت داد .
مثل همیشه در مقابل او ونگاهش که دنیایش را کنفیکون کرده بود کم آورده بود . چشمان درمانده ش را بست ونالید
_برگرد ایران طاها لطفا!!
دقیقه ای گذشت وچون جوابی نشنید
چشمانش باز شد ونگاهش به طاها دوخته شد .
ازاخم غلیظ سایه انداخته روی صورتش وابروهای در هم گره خورده ش نفس درسینه ش حبس شد .
مسیر نگاهش را تعقیب کرد وبه مچ دستان اسیر شده ش رسید .
جای بخیه های روی شاهرگش در آن پوست سفید زیادی توی ذوق بود ، چیزی در قلبش فروریخت .
دستپاچه دستش را مشت کرد ومجدادا خواست آن راعقب بکشد که طاها این اجازه را به اونداد .
نگاه طوفانیش را لحظه ای به صورت برافروخته ی اودوخت سپس
با سر انگشت شصتش روی بخیه های دست او کشید .
از تعداد زیاد بخیه ها روی زخم متوجه ی بریدگی عمیق روی زخم شد
با صد ای کنترل شده ای پرسید
_دو تا زخم عمیق روی دوتا شاهرگ !!
نگاهش را آرام بالا کشید وبه نگاه بی قرار یسنا دوخت .
شاید اگر نگاه زیادی آشنای او نبود که حقیقت را فریاد می کشید لحظه ای به یسنا بودن او شک می کرد !!!
پوزخندی زد .
_دختر گانگستر وخودکشی !!!
romangram.com | @romangram_com