#ضربه_نهایی_پارت_504

اختیاری از خود نداشت و آنطور به نظر میامد که زمام خود را کاملا به دست اوسپرده است .
تکان آرام لبان برجسته ش روی لب هایش ، حالش را دگرگون کرده بود.
ناخواسته هردو دستش روی سینه ی او نشست و در خلسه ای شیرین فرو رفت !!
گویی خواب بود ورویا می دید ، مثل هربار دیگری که او را درخواب می دید .
طاها چون این حال اورا دید لبانش را برداشت وسرش را کمی عقب کشید .نگاهش را به چشمان شهلایش دوخت و لب زد
_یسنا
نگاه یسنا از لب های او به چشمانش کشیده شد واز برق نگاهش به خودش آمد .
سریع پلکی باز وبسته کرد و با صدای مرتعشی لب زد
_من یسنا نیستم .
طاها خنده ای درگلو کرد ونگاهی به دست های او روی سینه ش انداخت و خونسرد گفت
_پس سرمه هم نیستی !!
سپس تاک ابرویی بالا برد و مرموزانه گفت
_محال بود سرمه باشی و اجازه بدی ببوسمت!!
سپس دستش ازروی سینه ی او روی قلبش گذاشت و لب زد
_محاله سرمه باشی وقلبت اینجوری بی تابی کنه !!
باشنیدن اسم خواهرش سرمه حالت گیجی مانند مهی با سرعت از نگاهش ناپدید شد .
با همان دستی که روی سینه ی ورزیده ی او نشسته بود خواست او را به عقب هول بدهد که بلافاصله دستانش اسیر پنجه های مردانه ی
طاها شد .
سیبک گلویش لرزید
طاها کلافه فشار نفسش را روی صورت او مهار کرد

romangram.com | @romangram_com