#ضربه_نهایی_پارت_503

دستش از مغزش نافرمانی کرده و این بار روی گونه ی رنگ پریده ی او نشست .
گونه های یسنا زیر دست طاها با سرعت رنگ وحرارت گرفتند .
خواست صورتش را برگرداند اما دست طاها این اجازه را به اونداد .
نفس داغ وخوش بوی او روی صورتش پخش شد و خون را در قلبش به طغیان انداخت.
_یسنا
_من یسنا نیستم وحتی نمی دونم یسنا کیه ولم کن
صدای لرزانش زیادی رسوا کننده بود .
لبخندی کمرنگ روی لب طاها نشست و فاصله را به حداقل رساند .
هردو دستش رو دوطرف صورت او روی دیوار تکیه زد و اورا بین چهارچوب آغوشش به اسارت در آورد . از گوشه ی چشم به سینه ی
او که به شدت بالا وپایین می رفت نگاهی انداخت و لب زد
_اگر بخوام تو رو مجبور کنم به یسنا بودنت اعتراف کنی وخود حقیقیت رو بپذیری برات سنگین تموم میشه !!
یسنا که کاملا گیج شده بود تکانی به خود برای رهایی داد . هرچند که بی فایده بود. لب زد

_متوجه ی منظورت نمیشم
ولم کت بزار برم
طاها اما بی اهمیت به حرف او ، سرش را به سمت او خم کرد و قبل از هرگونه حرکتی از جانب یسنا لبانش را روی لب او چسباند .
کاملا از قلبش پیروی کرده بود و فراموش کرده بود که اوکیست وچکاره ست !!!
مردمک درشت شده ی چشم یسنا در نگاه او دو دو می زد .
بوسه ای عمیق روی لب یسنا نشاند .
یسنا چنان ازبوسه ی ناگهانی او بهتش زده بود که فکرش کار نمی کرد.

romangram.com | @romangram_com