#ضربه_نهایی_پارت_502

مردمک چشم یسنالرزید.نگاه گیجش درته ریش صورت مردانه ی اوچرخید واب دهانش را به سختی قورت داد.

نبلید طاها حقیقت را می فهمید .
اونباید تسلیم ان نگاه که در اولین دیدار قلبش رالرزانده بود می گردید .
کلمه ی نباید درسرش باصد ای بلندی اکو شده بود .
فاصله ای بین خودشان ایجاد کرد وباصدایی که سعی داشت نلرزد گفت
_من نمی دونم در مورد چی حرف می زنی سرگرد
طاها بلافاصله پرسید
_اگر نمی دونی پس چرا اومدی !!
یسنا گیج شده نگاهش را به اودوخت و طاها با پوزخندی کنج لب گفت
_بود ونبود من هیچ وقت برای سرمه مهم نبود!!
یسنا در حین عقب رفتن زیر سنگینی نگاه طاها ، به حماقت خود در دل لعنتی فرستاد . هرگز نباید به دیدن او به هتل میامد . نباید
احساسی تصمیم می گرفت
پشتش به دیواری برخورد کرد وبه ناچار ایستاد .
طاها لبخندی کمرنگ به دستپاچگی اوزد
خود نیز هنوز در شوک دیدن مجدد ان دختر بود که در فاصله ی اندکی مقابلش ایستاده بود .
هرگز فکرش را نمی کرد در این سفر دختری که توانسته بود مدت ها خواب وخوراکش را بدزدد ببیند . حالا زمانش رسیده بود تا
بزرگترین سوال زندگیش را از او بپرسد .
اما ابتدا باید کاری می کرد تا او خود به یسنا بودنش اعتراف کند !!
مجدادا فاصله ی افتاده بینشان را پر کرد . مقابل او قرار گرفت.

romangram.com | @romangram_com