#ضربه_نهایی_پارت_501
سراج هرگز نباید می فهمید او به دیدن طاها رفته است .
او سراج وخط قرمز های اورا خوب می شناخت .
کلافه دستی بناگوشش کشید .پشت در اتاق طاها که رسید ثانیه ای مکث کرد . برای ضربه وارد کردن به در اتاق تردید داشت .
در نهایت برتردیدش غلبه کرد ، و چند تقه به در وارد کرد وخیلی زودتر از انتظارش در توسط طاها گشوده شد و او در چهارچوب در
قراررفت .
مضطرب دستش را پایین انداخت .
طاها کنار کشید ، و یسنا به آرامی وارد شد .
در توسط طاها بسته شد .
طاها از زمانیکه از او جداشده بود لحظه ای ارام نگرفته بود .
تمام روز را در سالن اتاقش در هتل راه رفته بود و به چراهای زیادی فکر کرده بود .
چراهایی که منجر به سردرد شدیدش شده بود .
نگاه نافذ وموشکافانه ش را به اودوخت
وخیلی شمرده وارام گفت
_می دونستم میایی یسنا !!
یسنا با شنیدن اسمش از زبان او به وضوح جاخورد وچهره ی رنگ پریده ش کاملا آن را نشان داد.
طاها که شک وتردیدش کاملا از بین رفته بود
به اونزدیک شد وکاملا مقابلش ایستاد
انگشتش را زیرچانه ی اوگذاشت.
عطر اشنایش را به مشام گرفت وبالحن خاص ودلتنگی زمزمه کرد
_پس درست حدس زدم وتو همون دختر گانگستری !!!
romangram.com | @romangram_com