#ضربه_نهایی_پارت_500

چنان شگفت زده شده بود که حرفی نتوانست بزند . بعد از دقایقی طولانی
ماشین را روشن کرد وبا سرعتی بالا مشغول رانندگی شد تا ذهن اشفته ش شاید ارام شود .
نباید بی گدار به آب می زد!!
باید شکش را تبدیل به یقین می کرد
سوال ها پشت سر هم با سرعت بالایی در ذهنش یکی پس از دیگری شکل می گرفت
اگر دختر ی که کنارش نشسته بود سرمه نبود ویسنا بود
پس سرمه کجا بود !!!و مهم تر چرا یسنا خود را به جای سرمه جا زده بود
گیج شده بود
مقابل عمارت که رسید ماشین را نگه داشت .

_هتل شعیب جاییه که من دراون می مونم
سپس کارتی را از کیف پولش بیرون کشید وبه سمت اوگرفت _اینم شماره م
لطفا امشب هتل بیا تا صحبت کنیم !!
چون مردمک نگاه سرمه در نگاهش دودو زد هوشمندانه وشمرده ادامه داد
_البته اگر می خوای متقاعدم کنی که برگردم پس حتما بیا !!
یسنا بهت زده حرفی نزد وفقط به تکان سری بسنده کرد . به سختی نگاهش را از بند نگاه او آزاد کرد چرخید وزیر نگاه سنگین او مسیر
عمارت را در پیش گرفت .
چنان غرق در فکر ورویای گذشته شده بود که حتی نفهمید کی آن مسیر آشنا را طی کرده و به ساختمان رسید ..
یسنا درحالیکه قلبش به شدت می تپید وارد هتل شعیب شد ومستقیم وبا قدم هایی نه چندان محکم به سمت اتاق طاها گام برداشت . باید
خیلی زود قبل از بازگشت سراج به عمارت برمی گشت .

romangram.com | @romangram_com