#ضربه_نهایی_پارت_499

حالا من رو برگردون همون جایی که سوارم کردی!!
صورت طاها از فرط عصبانیت قرمز شد .
لب هایش به خنده ای کوتاه وپراز خشم کش آمد .
پوزخندی زد وگفت
_حق باتوست!!
شاید زندگی شخصی تو به من ربطی نداشته باشه اما بی شک پرونده ی تو به من ربط داره سرمه!!!
اسم سرمه را تعمداکشید ودید مردمک چشم او لرزید .
یسنا طبق عادت همیشه که عصبی وکلافه می شد دست پشت گوش خود برد وجایی نزدیک به آن رالمس کرد .
جرقه ای در ذهن طاها زده شد ونگاه شگفت زده اش روی او مانور داد.
این حرکت مختص یسنا بود ودرآن مدت کمی که باهم اشنا شد ه بودند بارها از او دیده بود !!
اما از سوی سرمه هرگز !!
محال بود اشتباه کند . هیچگاه حتی جزئی ترین حرف ها وحرکات آن دختر که به طرز عجیب وناگهانی وارد زندگیش شد وعجیب تر
هم از زندگیش خارج شد از ذهنش پاک نشد .
شک مانند حبابی کوچک در او بوجود آمد حبابی که هر لحظه که می گذشت بزرگتر می شد .
اما اخر یسنا کویت ودرمقابل او چه می کرد !!!
یسنا باسنگینی نگاه او به خود آمد . برقی که در نگاه نافذ و متحیر طاها بود ترساندش.
سریع خود را جمع وجور کرد وگفت
_اگر می خوای وقتت رو به بطالت بگذرونی من هیچ مشکلی ندارم طاها !!!
وحباب زمانی ترکید که او طاها را باهمان لهجه ی عجیب ودوست داشتنیش تکرار کرد .
تاکنون هیچکس مثل یسنا نتوانسته بود اسم اورا تلفظ کند

romangram.com | @romangram_com