#ضربه_نهایی_پارت_498
_بازی در کار نیست سرگرد
به ایران برگرد وبه پدرم بگو من خیلی زود برمی گردم
طاها ، مشکوک او را از نظر گذراند .
همه چیز شک برانگیز بود. اما چه دلیلی می توانست داشته باشد که سرمه بخواهد از او مخفی کند .
حالا که او آنجا وبرای کمکش آمده بود .
_سکوتت پراز حرفه سرمه !!
نکنه باید یاداوری کنممن یه سرگردم دختر !!
بلافاصله از ذهن یسنا گذشت که مگر می توانست فراموش کند که او یک سرگرد است !!!
تحت تاثیر افکارش پوزخندی زد که خون را در عروق طاها به جوش اورد !!
خشمگین سوالی را که اذیتش می کرد را برزبان اورد
_قبل از من بود ؟!
نگاه پرسشگر یسنا در نگاهش دوخته شد و طاها با خشم لب زد
_سراج رو می گم
بخاطر اون من رو پس زدی !!!
یسنا ابتدا دستپاچه شد.
اما بلافاصله ابروهایش را درهم گره زد
ونگاهش را از او گرفت.
_شاید سرگرد باشی اما این اجازه رو نداری من رو بازخواست کنی
زندگی شخصی من هیچ ربطی به تو نداره
romangram.com | @romangram_com