#ضربه_نهایی_پارت_497

_ به اینکه چرا چشم بسته سفارش تو رو سفارش دادم !!!
نگاه گیج یسنا بین غذا وصورت او چرخید
طاها چون سوال را در نگاه او خواند
در مقام توضیح صادقانه اعتراف کرد که از غذاهای دریایی متنفر است !!

یسنا که تازه متوجه جریان شده بود بادی به غبغب انداخت وگفت
_اینم سزای کسی که سر قرار با تاخیر میاد !!!
طاها لبخندی زد وگفت
_عجب !!
چه حکم سنگینی برای ده دقیقه تاخیر !!!
یسنا مجدادا خندید چشمکی به او زد وبامزاح گفت
_بسم الله بگیم شروع کنیم ؟!!
طاها به چال گونه ی او لبخندی زد نگاهی به غدا انداخت وبه ناچار سوپ را مقابل خود کشید وبسم الله ی گفت ودر میان خنده ی مستانه
ی یسنا مشغول خوردن شد .
باتک سرفه ی طاها ، به خود آمد .
هنوز بعد از چند سال می توانست هر ثانیه آن روزهای خوب وتکرار نشدنی زندگیش را به خاطر بیاورد .
آهی را که میامد از گلویش خارج شود را در گلو خفه کرد .
تکانی به خود داد .
سکوت سنگین ایجاد شده در کابین را شکاند
و به سختی لب زد

romangram.com | @romangram_com