#ضربه_نهایی_پارت_496

طاها ابرویی بالا انداخت و با خونسردی گفت
_عذر موجه که نه اما بهانه ی خوبیه !!!!
یسنا گره ی افتاده میان ابرویش را از هم گشود . لبخندی ملیح روی لب نشاند وگفت
_در هرصورت اگه فقط کمی دیرتر میومدی من غذام رو شروع کرده بودم !!
طاها به چشم های ستیزه جوی او چشم دوخت وگفت
_پس به موقع اومدم !!
یسنا در جواب ، دستش را سمت او گرفت وگفت
_ یسنا هستم وشما ؟!
طاها نگاهی به دست دراز شده ی او انداخت ولحظه ای تامل کرد
یسنا چون تامل اورا دید دست خود را عقب کشید لب برچید .
_حواسم نبود برادر
طاها از لحن بامزه ی او خنده ش گرفت .
چشم های دخترک نشسته روبه رویش مانند چشم های دختر بچه های تخس وشیطون می درخشید وزیبایی او را دوچندان بیشتر به رخ
می کشید
_طاها هستم
پیشخدمت غذا را چید و طاها چون غذا را دید سری تکان داد و نتوانست جلوی خنده ش را بگیرد .
او از غذاهای دریایی متتفر بود و غذای سفارش شده فقط میگو بود وسوپ !!!
یسنا متعجب به او چشم دوخت وچون پیشخدمت از میز فاصله گر فت پرسید
_به چی می خندی !!
طاها خنده ش را متوقف کرد ، سرش را کمی به سمت او جلو برد وگفت

romangram.com | @romangram_com