#ضربه_نهایی_پارت_495
پنج دقیقه از وقتی که قرار داشتند گذشته بود و مرد هنوز نیامده بود .
سرخورده جرعه ای آب نوشید و به خوش خیالی خود پوزخندی زد .
شاید باید ناهار خود را سفارش می داد
و آن مرد را به کل فراموش می کرد .
هرچند خیلی بعد ها ارزو کرد ه بود کاش هیچ وقت ان قرار را نگذاشته بود و هرگز آن مرد را مجدادا ندیده بود تا روزها وساعت ها
برایش اشک نمی ریخت !!!
وقتی پنج دقیقه دیگر گذشت و مرد نیامد . گوشی خود را کناری گذاشت تا وسوسه نشود مجدادا با او تماس بگیرد .
حاضر نبود غرورش را بیش از این جریحه دار کند .
دستش را بلند کرد وبه پیشخدمت رستوران اشاره ای کرد و چون پیشخدمت مقابلش قرار گرفت
از روی منو سفارش خود را داد .
قبل از اینکه پیشخدمت دور شود صدای بمی را شنید
_از هرچی خانوم سفارش داد دوتا بیارین لطفا !!
شگفت زده سرش را بلند کرد ونگاهش در نگاه او قفل شد که خیره تماشایش می کرد .
پیشخدمت بعد از یادداشت بلافاصله از آنجا دور شد . طاها صندلی مقابل دختر را بیرون کشید ودر حین نشستن گفت
_دور از ادب نیست که قبل از اومدن مهمونت برای خودت سفارش بدی؟!
یسنا خوشحالیش را در پس ابروهای گره خورده ش پنهان کرد .
نگاهی به ساعت گوشی ش انداخت و
با حاضر جوابی گفت::
دقیقه تاخیر عذر خوبی نیست ؟!
romangram.com | @romangram_com