#ضربه_نهایی_پارت_494


لرزیدن گوشی ، در آن وقت شب ، توجه طاها را به خود جلب کرد .
ساعت از نیمه گذشته بود .
سرش را از پرونده بلند کرد وگوشیش را برداشت . خمیازه ش را مهار کرد و پیام آمده را باز کرد
_می خوام پیشنهاد دعوت ناهارم رو باز تکرار کنم !!
ابتدا گیج به شماره ی ناشناس چشم دوخت وچند دقیقه ای طول کشید تا بفهمد او کیست واز شدت بهت خنده ای در گلو کرد .
هنوز از بهت خارج نشده بود که پیام دیگر اورا به خود آورد
_زیاد فکر نکن من همون گانگستر امروزم برادر!!
خنده ش گرفت و اندیشید این دختر چگونه توانسته بود شماره ی اورا گیر بیاورد !!
خواب کاملا از سرش پرید
پرونده را بست و تایپ کرد
_شماره م رو از کجا اوردی ؟!
بلافاصله گوشی در دستش لرزید
_فردا ناهار قبوله ؟!
طاها تاک ابرویی بالا انداخت
ناخواسته تصویر دخترک در ذهنش به نمایش درآمد ودر دل به زیباییش اعتراف کرد
شاید بهتر بود او هم کمی به خود استراحت می داد واین پیشنهاد عجیب ناهار را می پذیرفت !!
یسنا وقتی موافقت اورا دید لبخندی زد وبلافاصله ادرس رستورانی که بارها به آن رفته بود را تایپ کرد وبا گفتن شب بخیری گوشی را
روی میز گذاشت و با خنده ای ریز خود را روی تخت انداخت وسعی کرد بخوابد تا صبح سرحال از خواب بیدار شود .
یسنا نگاهی به ساعت گوشی ش انداخت

romangram.com | @romangram_com