#ضربه_نهایی_پارت_493
مقابل او ایستاد وپ سید
_مقصدت کجاست
یسنا شال را روی سرش مرتب کرد وگفت
_نیاوران
طاها سری تکان داد وخود به سمت آژانس رفت وکمی بعد با پیرمردی از مغازه خارج شد . پیرمرد به سمت سمندی که گوشه ی خیابان
پارک شده بود رفت وطاها به سمت او آمد .
لحظه ای نگاهش را به نگاه سبز او دوخت که با خونسردی او راتماشا می کرد وبعد با کنایه گفت
_بهتره از این پس تو خیابون با گوشی صحبت نکنی تا بعد نخواهی گانگستر بازی دربیاری!!
لب های یسنا به لبخندی کش آمد . چشمکی تحویلش داد و گفت
_ چشم برادر
سپس بی پروا با انگشت به محاسنش اشاره کرد
طاها چشم غره ای به آن دختر که چشمانش عجیب می رقصید رفت وبعد پشت موتور نشست و چون ماشین راننده آژانش را دید که از
پارک خارج شد. موتور را روشن کرد و گفت
_خدا فظ
یسنا لبخندی معنادار زد وگفت
_به امید دیدار
طاها تاک ابرویی بالا انداخت وبدون حرفی آنجا را ترک کرد .
یسنا اما تا زمانیکه او از تیرراس نگاهش خارج شود خیره ی مسیرش ماند .
سپس به سمت ماشین رفت وسوار شد ادرس خانه ی موقتش را در نیاوران داد وسرش را به صندلی تکیه داد.
...
romangram.com | @romangram_com