#ضربه_نهایی_پارت_492

یسنا این بار او را از پشت در آغوش نگرفت وفاصله را حفظ کرد .
شاید بخاطر همین موضوع مرد هم سرعتش چندان زیاد نبود وبا احتیاط رانندگی میکرد .
بعد از مسافتی طاها ، مقابل پاساژی نگه داشت وگفت
_زود برمی گردم
یسنا سریع تکان داد و طاها با قدم هایی بلند از او فاصله گرفت و دور شد .
در آن فاصله یسنا با مادرش صحبت کرد وبه او اطمینان خاطر داد که حالش کاملا خوب است و چون مرد مقابلش ایستاد ارتباط را قطع
کرد
مرد پلاستیکی سمتش گرفت و کوتاه گفت

_بگیر مال توست
یسنا با کنجکاوی پلاستیک را گرفت
داخل ان را نگاه کرد وچون شال بلند مشکی رنگی را داخل آن دید خنده اش گرفت
کلاه را در اورد وبی اهمیت به اخم مرد به موهای بازش با حوصله شال را روی موهایش انداخت وتشکری کرد
مرد در جواب تشکر او سری تکان داد وکلاه کاسکت را روی سرش گذاشت ومجدادا موتور را روشن کرد و راه افتاد .
موبایلش که از جیب شلوارش بیرون زده بود یسنا را وسوسه کرد . باشیطنت وبی فکر خیلی ماهرانه گوشی اورا از جیبش بیرون کشید
وسریع با شماره خود تماس گرفت وپس از بوق خوردن شماره را پاک کرد و گوشی را بااحتیاط داخل جیبش گذاشت .
ضرب نهایی
چند دقیقه بعد ، مرد موتور را کنار آژانس ی نگه داشت . کلاه را از سرش درآورد و گفت
_بهتره بقیه ی راه رو با آژانس بری
یسنا با اکراه نگاهی به آژانس انداخت .اما اعتراضی نکرد واز موتور پیاده شد . برخلاف انتظارش ، مرد هم از موتور پیاده شد .

romangram.com | @romangram_com