#ضربه_نهایی_پارت_491

رفتن اوراتماشا می کرد!!
ضربه نهایی
کلافه سری تکان داد . با آن ظاهر مناسب ودر ان محیط شلوغ نمی توانست دخترک راتنها بگذارد .
مخصوصا که متوجه ی نگاه خیر ه ی چند جوان علاف به او شده بود !!!
دور زد ومقابل پای او ترمز کرد . دخترک حتی میلیمتری از جای خود تکان نخورد !!
با اخم خطاب به دخترک که همچنان خیره اورا تماشا می کرد پرسید
_برنامت چیه !!
یسنا لبخندی دندان نما زد و باصراحت گفت
_با شما ناهار خوردن
جاخوردن به وضوح او رادید
بی قیدانه شانه ای بالا انداخت وگفت
_من باب تشکر !!
مهمون من!!
طاها سرتاپای او را از نظر گذراند و محکم گفت
_ احتیاجی به تشکر نیست بشین بریم تا مسیری برسونمت
یسنا تاک ابرویی بالا انداخت
و پشت ترک او نشست
طاها قبل از حرکت، کلاه را سمت اوگرفت وگفت پیراهنم رو بده واین رو سرت کن
یسنا مخالفتی نکرد . حتی نگفت از کلاه کاسکت متنفر است واین از دختر نافرمانی مثل اوبعید بود !!!
کلاه را سرش کرد ومرد پیراهن را پوشید و حرکت کرد .

romangram.com | @romangram_com