#ضربه_نهایی_پارت_490

یکی از زن ها قدمی جلو آمد و با لحنی پر از خشم گفت
_زنگ بزنین پلیس بیاد اینا رو ببره
_اره بیفتن هلفدونی تا شاید آدم شن
هرکس نظری داد اما یسنا با ابروهایی گره خورده چون ترس نشسته در نگاه آن دو را دید با نظر آن ها مخالفت کرد وخیلی محکم
وقاطع گفت
_من شکایتی ندارم و می تونین برین
طاها خواست حرفی بزنداما سکوت کرد
شاید چون سن کم ان دو را دید
آن دو به اندازه ی کافی تنبیه شده بودند !!
صدای اعتراض ها بلند شد .
هردو پسر سریع از روی زمین بلند شدند و با تشکری از یسنا سریع موتور را بلند کردند
قبل از اینکه موتور را روشن کنند
طاها هردو را کناری کشید و کارت خود را نشان داد
رنگ از رخساره ی هردو پرید
طاها اما با کنایه گفت

_اگر می خواستم سه سوت می تونستم بفرستمتون زندون ، اما می خوام این فرصت رو بهتون بدم!!
همیشه انقدر شانس نمیارین که من به پستتون بخورم پس قبل از اینکه خیلی دیر شه مسیرتون رو عوض کنین !!
جمله ش که تمام شد منتظر حرفی از جانب آن ها نشد برگشت و به سمت موتورش جلو رفت
سوار موتور شد .آن را روشن کرد و به راه افتاد . مسافتی کوتاه که جلو رفت از آینه دخترک را دید که دست به سینه و خیره مسیر

romangram.com | @romangram_com