#ضربه_نهایی_پارت_485

طاها چینی به گوشه ی چشم انداخت .
برایش عجیب بود که چرا امروز سرمه را همش در قالب یسنا می دید !!
کلافه نفسی بیر ون داد و
در مقام توضیح خیلی مختصر پاسخ داد
_امروز صبح یاد داشتی پشت در اتاقم بود که آدرس عمارت رو نوشته بود نوشته وگفته بود که گمشده ای که دنبالشم رو در عمارت
سراج می تونم پیدا کنم
یسنا که زیر نگاه مستقیم او ضربان قلبش اوج گرفته بود با احتیاط پرسید
_می تونم یاد داشت رو ببینم ؟!
طاها با ابروهایی گره خورده کاغد تا خورده ای را از داخل کیف پولش بیرون کشید وبه سمت او گرفت
یسنا دست دراز کرد تا کاغذ را بگیرد که طاها باسرعت دست خود را عقب کشید .ابرویی بالا انداخت و با جدیت پرسید
_اول بهم بگو وارد چه بازی شدم !!
این جمله ی زیادی اشنا یسنا را تکان داد .
پرنده ی خیالش با سرعت به چند سال قبل به پرواز درآمد
به زمانی که برای تفریح به ایران به سرزمین پدری رفته بود و در جلوی فروشگاه گوشی را از دستش قاپیدند واو بی فکر جلوی
اولین موتور سوار ایستاد که اگر موتور سوار با مهارت موتور را نگه نداشته بود بی شک او الان زنده نبود !!
ناخواسته غرق در خیالش شد .
و حضور طاها را کاملا فراموش کرد
وقتی از تاکسی پیاده شد با لرزید ن گوشی ، ان را از جیب پالتویش خارج کرد وچون شماره ی خاتون را دید ارتباط را برقرار کرد و بی
حواس مشعول صحبت شد .
دقیقا نفهمید چه اتفاقی افتاد فقط زمانی به خود آمد که یک موتور سوار دوترکه نشین گوشی را از دستش زد وبا سرعت دور شد .

romangram.com | @romangram_com