#ضربه_نهایی_پارت_484
_اره حال تو به طرز عجیبی خوبه
یسنا بار دیگر دسته ی کیفش را در دست فشرد
_پس چیزایی که شنیدم حقیقت داشت !!
نگاه یسنا سریع به طاها که با دقت او را زیر نظر گرفته بود دوخته شد . در نگاه او چیزی را دید که در آنی گلویش خشک شد .
سعی کرد خونسردی خود را حفظ کند . چینی به گوشه ی چشم انداخت و محتاطانه پرسید
_چی شنیدی ؟!
طاها با حرص پنجه ای روی موهایش کشید و با عصبانیتی که سعیم در کنترلش نداشت گفت
_اینکه سوگل عمارت شدی و حسابی سرگرم و مشغولی
انقدر سرگرم که حتی پدر وخواهرت رو فراموش کردی !!!!
ابروهای یسنا در هم گره خورد .
کلمه ی سوگل به مذاقش اصلا خوش نیامد !!!
اما مستقیم سراغ اصل مطلب رفت
_از کی شنیدی ؟!!
طاها با اخم وحشتناکی پرسید
_ مهمه !!
یسنا سرانجام دسته ی کیف را رها کرد . ناخواسته در قالب یسنا بودنش فرو رفته بود !!
کمی به سمت اوچرخید .نگاه مستقیمش را به او دوخت و باصراحت گفت
_ عادت دارم که فقط سوال های مهم رو بپرسم !!
ضربه ی نهایی
romangram.com | @romangram_com