#ضربه_نهایی_پارت_483
اسلحه ی او از زیر کتش ، آن نور امید به سرعت ناپدید شد وجای خود را به حزن و یاس داد .
او فراموش کرده بود که این مردی که کنارش نشسته بود سرگرد بود واو خود دختر یاغی ودست راست یاشار !!!
_سرمه
با صدای گرفته ی او نگاهش مجدادا معطوف او شد
باید سکوت را می شکاند
باید مدتی او را سر می دواند تا اوضاع مرتب شود
حضور او در نقش پلیس می توانست برای پدر و پسر عمه ش خطرناک باشد . واو هر گز سر جان وآزادی سراج ریسک نمی کرد !!
زبانی روی لب کشید و باصدای سردی پرسید
_چرا اومدی اینجا ؟!
طاها که انتظار شنیدن هرچیزی را داشت جز این ، محکم دستی برفرمان کوبید وبا صدای تقریبا بلند دورگه ای غرید
_تو واقعا نمی دونی من چرا اومدم اینجا سرمه !!!
این رفتار تند وخشمگین برای سرگردی مثل او عجیب بود .
یسنا که به شدت از لحن بلند و صدای او جا خورده بود
ابروهایش را در هم گره زد و به تندی پاسخ داد
_اگر بخاطر من اومدی برگرد سرگرد
همانطور که می بینی من حالم خوبه!!
خیلی خوب
صورت طاها از فرط عصبانیت سرخ شده بود .
پوزخندی صدا دار زد .
نگاهش را با طمانینه روی صورت آرایش کرده ی او چرخاند وبا خشمی محسوس لب زد
romangram.com | @romangram_com