#ضربه_نهایی_پارت_482

در نهایت سکوت کابین توسط طاها شکسته شد.
هر لحظه که می گذشت به بهت او اضافه تر میشد .
هنوز هم باور نمی کرد دختری که در کنارش صحیح و سالم نشسته است سرمه است.
این دختر آراسته وشیک پوش ، که آزادانه می توانست با او بیرون بیاید هیچ شباهتی به دختری که دزدیده باشند را نداشت .
تمسخر وخشم نهفته در صدایش خون را در رگ های سرمه یخ زد
_فکر نمی کنی نباید سکوت کنی؟!!
من این همه راه نیومدم تا سکوت تو رو تماشا کنم سرمه !!!
یسنا دسته ی کیف را رها کرد و نگاه به غم نشسته ش را به اودوخت
نگاه به غم نشسته ی او چون تیری در قلب طاها نشست
بی صبر ماشین را به سمت گوشه ی خیابان کشاند ونگه داشت
سپس کاملا به سمت سرمه چرخید و چون نگاه پر حسرت و غمگین او را شکار کرد چیزی در وجودش تکان خورد .
این نگاه زیادی آشنا را بارها وبارها دیده بود اما نه در جفت چشم این دختری که در کنارش نشسته بود !!!
نا خواسته زیر لب نام یسنا را زمزمه کرد .
یسنا بهت زده تکانی خورد و به گمان اینکه اشتباه شنیده است لب زد
_چی؟!
بهت و حیرت نشسته در نگاهش او را به خود آورد .
دستی بر صورتش کشید و کلافه گفت
_هیچی ، هیچی !!

یسنا لبخندی تلخ روی لب نشاند. پس طاها او را فراموش نکرده بود . کورسوی نورامیدی در دلش روشن شد . اما با دیدن گوشه ی

romangram.com | @romangram_com