#ضربه_نهایی_پارت_480
دست روی قلبش که خود را دیوانه وار به سینه می کوباند گذاشت .
فقط کافی بود سر برگرداند و او را ببیند وچه اهمیتی داشت که او به جای یسنا خواهرش سرمه را صدا زده باشد .
بغض کرده لب گزید .
صدای قدم هایی که از پشت به او نزدیک می شد را شنید و تپش قلبش بیشتر شد .
پاهایش سست وناتوان شده وهر آن امکان داشت خالی کرده واو مانند آواری در زمین فرو ریزد .
محافظ ها بلافاصله به سمت او خواستند قدم بردارند که یسنا دستانش را به سختی بالا برد .
محافظ ها باتردید قدم جلو آمده را به عقب برگشتند .
اما شش دنگ خواسشان را به آن دختر دادند تا بار دیگر مورد توبیخ رئیس شان قرار نگیرند !!
هنوز فرار کردن آن دختر چموش را فراموش نکرده بودند وگاهی رنگ نگاهشان به او حالت خصمانه ومحتاط می گرفت .
یسنا اما بی خبر از آشوبی که در دل محافظ ها بود چند نفس عمیق و پی در پی کشید تا شاید آرام شود .
صدای نگران وهیجان زده ی طاها را از فاصله ی بسیار نزدیک به خود شنید که بار دیگر او را سرمه خطاب کرد .
دستانش بلافاصله مشت شد .نهیبی برسر خود کشید و به سختی به سمت صدا برگشت .
نگاهش که در آن فاصله ی نزدیک در نگاه نگران و هیجان زده ی او نشست دلش تاب نیاورد
قدمی سست به سمت عقب برداشت ودستش روی دیوار نشست .
بالاخره اورا بعد از مدت های طولانی دیده بود و چه اهمیتی داشت که او امادگی این دیدار را داشت یا نه !!!
مهم طاهایش بود که بی رحمانه ودر فاصله ی کمی از او ایستاده و نگران بازوی اورا گرفته وسفت می فشرد تا روی زمین نیفتد .
سپس صدای بم ونگرانش بلافاصله گوشش را نوازش کرد
_سرمه خوبی حالت خوبه
لحظه ای بغض کرده و ارزو کرد کاش به جای سرمه، اسم او یسنا را صدا می زد.
لبخند تلخی زد و از پشت سر طاها دید
romangram.com | @romangram_com