#ضربه_نهایی_پارت_479

پوزخندی زد . سپس دست او را گرفت وبه سمت خود محکم کشید خیره در نگاه او به سردی گفت
_هرچند حالا که پرسیدی بهت می گم که عاقبت کسی که احساس زرنگی می کنه و از من سرپیچی می کنه همینه !!! نیشخندی به حرص
و خشم نگاه او زد و ادامه داد
_دختر عاقلی باش و هر فکری سرت داری بنداز بیرون طلا
تو واسه مردن حیف نه اما زیادی جوونی !!!!
کلمات صریح ، ومحکم سراج روح را تا چند ثانیه ای از بدن طلا جدا کرد .
اینمی توانست هشداری برای او باشد!!
به سختی وحشت و ترسش را کنترل کرد وزمزمه کرد
_توام حواست به اطرافت ودشمنایی که برای خودت می تراشی باشه سراج !!!!
سپس دستش را روی سینه ی ورزیده ی سراج قرار داد و زمزمه کنان گفت
_توام برای مردن حیفی !!!
سراج پوزخندی صدا دار زد . دست او را از سینه ش جدا کرد . سری تکان داد با تمسخر گفت
_من از مردن مثل تو نمی ترسم طلا !!!
وشکنکن اگر روزی هم بخوام بمیرم توسط تو و باربدی که از روبه رو به یک مشت من بنده نیست!!

جمله ش که تمام شد از کنار طلای مبهوت زده عبور کرد وبه سمت اتاقش حرکت کرد .
_سرمه !!
یسنا باشنیدن این صدای زیادی آشنا ، در جای خود میخکوب شد و ایستاد .
بهت زده پلک باز و بسته کرد . امکان نداشت این صدا را نشناسد واشتباه کرده باشد
صدای طاها در خواب و بیداری زمزمه ی گوشش بود !!

romangram.com | @romangram_com