#ضربه_نهایی_پارت_478

از سکوت یاشار ، متوجه شده بود که باربد تبدیل به مهره ای سوخته شده بود واو نباید احساسی رفتار می کرد .

نگاه یسنا به سمت صدا چرخید وبلافاصله طلا را شناخت . یکبار اورا در مهمانی دیده بود واز همان ابتدا از آن مار خوش خط وخال
خوشش نیامده بود .
پوزخندی به ظاهر جلف وارایش زننده ی او زد و سری به تاسف تکان داد . سپس نگاهش را از طلا گرفته و به سراج دوخت و با کنایه زیر
لبی پرسید
_تو این عمارت چه خبره !!
نگو که ته سلیقت به این رسیده !!!سپس نگاه پر ازتمسخری به طلا انداخت
که با صورتی برافروخته خیره او راتماشا می کرد.نفرت نگاهش مانند تیغی برنده بود .
پشت چشمی برای طلا نازک کرد . برای امروز کافی بود ودیگر نمی خواست شوک دیگری را به یاشار وارد کند . می توانست دم ان
دختر را زمانی دیگر بچیند !!!
سراج تاک ابرویی بالا انداخت و گوشه ی لبانش به لبخندی سمت بالا متمایل شد .
یسنا با افسوس سری تکان داد و تنه ای محکم به طلا زد واز کنار آن دو گذشت .
طلا مبهوت از این گستاخی او به سختی دهانش را بسته نگه داشت .
سراج اشاره ای به محافظ ها کرد ومحافظ ها که کار خود را خوب می دانستند بلافاصله به سمت باربد رفته وجسم خونی و صورت
متلاشی اورا از روی زمین بلند کردند وبا سرعت از آنجا دور شدند .
طلا نگاه ناباورش را از باربد که توسط محافظ ها روی زمین کشیده می شد گرفت و متنفر خطاب از سراج پرسید
_فکر نمی کنی یکم زیادی تند رفتی سراج !!
سراج بی حوصله در پاسخ او گفت
_باید به تو توضیح بدم ؟!

romangram.com | @romangram_com