#ضربه_نهایی_پارت_475

با انگشت اشاره به سرتاپای او خشمگین اشاره کرد وگفت
_خیلی دل وجرات پیدا کردی سرمه !!!
سپس خنده ای پر از تمسخر کرد وگفت
_نکنه چون زیر خواب سراج شدی فکر کردی یه پخی شدی
احمق کوچولو
هوا برت داشته !!
امثال سراج ومن تختمون پر وخالی میشه از امثال دخترایی مثل تو !!
صحبت های او مانند اب جوشی بود که روی یسنا ریخته باشن !!! داغ کرد واز حرارتش کل وجودش سوخت .
نگاه طوفانیش را از انگشت تهدیدگونه ی باربد به نگاه در ظاهر خونسردش دوخت .
دستانش مشت شد و دندان روی هم سائید وقبل از اینکه به سمت باربد حمله ورشود
صدای بسته شدن ارام در ومتعاقب ان خشمگین وآرام پدرش راشنید
_اینجا پشت در اتاق خاتون چه خبره !!
نگاه هردو همزمان به سمت یاشار چرخید ویسنا بی حواس مثل هروقت که خشمگین بود کشیده و پر غیض مثل همیشه نام او را
برزبان آورد
_یاشار
وچقدر دلش برای آغوش پدرش تنگ شده بود. سخت بود در کنار او بودن و دوری کردن ..
بغض تا گلویش بالا آمد واز نگاه بهت زده وخیره ی یاشار فهمید چه اشتباهی کرده است .
به سختی بغضش را بلعید .
پلک روی نگاه پر حسرت پدرش باز وبسته کرد وبا لحنی آرام تر زمزمه کرد
_بهتره از زیردستت بپرسی اینجا چه خبره !!

romangram.com | @romangram_com