#ضربه_نهایی_پارت_474
_می بینم اول دل سراج رو بردی وحالا اومدی سراغ خاتون!!
خوب یکمم به حال دل ما برس دیگه!!
شنیدن اسم خواهرش سرمه ، کافی بود تا هوشیاری یسنا باسرعت بازگردد.
روی پنجه ی پا بلند شد. سپس با سرعت سرش را جلو برد ومحکم به سر باربد کوباند .
صدای فریاد خفه ی باربد را شنید صدایش خون رادر رگ هایش به طغیان در آورد
_تو چه گهی خوردی جن..
چون فشار پنجه های او روی بازویش کم شد
خشمگین با پشت بازو روی شکم او کوبید و با سرعت به سمت او برگشت .
سپس قبل از اینکه باربد به خود بیاید دست چپش مشت شد و مشت محکمش پای چشم او نشست .
باربد مبهوت زده دستش را روی چشمش گذاشت قدمی عقب رفت و درد را کامل فراموش کرد .
یسنا با خشم موهایش را به عقب راند.
از نفس کثیف او تا تهماجرا را خوانده بود واو زیر گیوتین می برد دستی را که به خواهرش به هر نیتی خورده باشد !!!
نفس زنان غرید
_با چه جراتی بهمن دست زدی احمق!!!
از پا جلوی در همین عمارت آویزونت می کنم حرومزاده
باربد دستش را از جلوی چشمانش برداشت . صورتش از شدت خشم به کبودی می زد . زیر پای چشمش به شدت ذق ذق می کرد و
جلوی پیراهنش از خون بینی ش قرمز شده بود .
نگاهی به چشمهای سبز طوفانی دختر مقابلش انداخت که خونسرد ودست به سینه به او زل زده بود .
این همان دختر بود که در ماشین به او التماس می کرد تا اورا رها کند وحالا .. !!!
romangram.com | @romangram_com