#ضربه_نهایی_پارت_473
_پس تا اون روز خوددار باش دزد کوچولو !
سرمه بهت زده چشم از او نگرفت وسراج باخنده ای مردانه کناراودراز کشید واورا که همچنان بی حرکت مانده بود در آغوش خود
کشید .بوسه ای برلاله ی گوشش زد وپرحرارت زمزمه کرد
_اون روز زیاد دور نیس سرمه خیلی زود تمام منیت تو برای من میشه !!
یسنا تا خواب خاتون سنگین نشود دست از نوازش موهایش برنداشت . به اندازه تمام دلتنگی هایش ، او را در آغوش گرفته و بوسیده
بود . انقدر او را بوییده بود تا مشامش پر شده بود از عطر خاص مادرانه ش !!
از رد مانده ی لبخند روی لب او لبخندی روی لبش نشست
هنگامیکه خاتون به خواب عمیقی فرو رفت اهسته به سمت در رفت . کلید برق را زد واتاق در تاریکی فرو رفت سپس در را گشود و از
اتاق بیرون رفت
هنوز کامل در را پشت خود نبسته بود که بازویش گرفته وکشیده شد .
نگاهش را از پنجه های مردانه ای که بازویش را به شدت فشار می داد بالا کشید ودر نگاه پر تمسخر باربد قفل کرد .
ابتدا گیج شد وشوکه از خود پرسید .
_یکی مثل باربد که جیره خور پدرشه با چه جراتی بازویش را زیر فشار پنجه هایش پرس می کرد .
باربد از گیجی او استفاده کرده بازوی او را به عقب برگرداند و از پشت اورا به خود نزدیک تر کرد وچسباند ودرکنار گوشش پر
حرارت لب زد
_سرمه عزیزم
شنیدن اسم خواهرش با اون لحن صدا هوشیاری او را به خود بازگرداند !!
باربد اما سرمست از بوی عطر او نوک بینی ش را به گردن او مالید و پرحرارت لب زد
_سرمه
romangram.com | @romangram_com