#ضربه_نهایی_پارت_472
گفت
_تنها راهی که میشه پدرم رو راضی به این ازدواج کنیم اینه که من رو برای همیشه متعلق به خودت کنی !!!
سراج به وضوح جاخورد .نگاهش در صورت مثل لبو سرخ شده ی او چرخید .
سرمه چون سکوت اورا دید به سختی چشم گشود ونگاهش در نگاه خیره و ناخوانای او گره خورد .
شرمگین لب گزید و بغض کرده گفت
_من خیلی بهش فکر کردم
این تنها راهه سراج !!!
سراج پوزخندی زد .
پیشنهاد بدی نبود البته اگر او دختر داییش نبود وهاتف !!!!
هرچندتنها چیزی که اورا از این کار منصرف می کرد خود سرمه بود .
او حقیقت را نمی دانست و چه بسا اگر حقیقت را می فهمید اورا برای همیشه رها می کرد .
از این فکر دندان روی هم سایید و
کلافه نفسش را باشدت بیرون فرستاد . دستش روی حلقه ی دست سرمه نشست .
ابروهای گره خورده ی سراج ته دل سرمه را خالی کرد وحلقه ی دستش را محکم تر !!!
_سراج
سراج خم شد و این بار بوسه ای عمیق تر روی لب سرمه نشاند .سپس فشاری ملایم به مچ دستش وارد کرد و حلقه ی دست اورا از
دور گردنش باز کرده و خیلی محکم گفت
_خیلی زود تو رو برای همیشه متعلق به خودم می کنم سرمه اما تا اون روز
نگاه خیس وناباور سرمه را که دید
چشمکی بهش زد و باشیطنت گفت
romangram.com | @romangram_com