#ضربه_نهایی_پارت_471
چه کسی بهتر از او یاشار را می شناخت
اما سرمه هنوز اورا نمی شناخت !!!
تنها کسی که می توانست سرمه را از او جدا کند فقط خودش بود .فقط خود سرمه !!!
قطره اشک دوم سرمه باعث شد اخمش غلیظ تر شود . با صدایی کنترل شده لب زد
_تنها چیزی که تو از این پس می تونی بهش فکر کنی منم سرمه فقط من نه هیچکس دیگه!!
سرمه بغض خود را به سختی بلعید و لبخندی محو بر خودخواهی او زد .
بر شرمش غلبه کرد وصادقانه اعتراف کرد
_احمقانه س اما ، اما ، تنها چیزی که تمام این مدت فکرم رو به خودش مشغول کرده تو هستی ..توی لعنتی خودخواه !!!
سراج باشنیدن این جمله خنده ای در گلو کرد . سپس خم شد و قبل از اینکه عنان خود را از دست بدهد بوسه ای گذرا روی لب سرمه
نشاند .
خویشتن داری درمقابل این دختر گاهی ناممکن بود !!
آرام گفت
_وچه خوب که تو عاشق این لعنتی خودخواه هستی!
سپس قبل از اینکه بخواهد از روی سرمه بلند شود . دست سرمه بلافاصله دور گردنش حلقه شد . نگاه موشکافانه ش از سینه های او که
به شدت بالا وپایین می رفت تا صورتش بالا کشیده شد .
_س..سراج
صورت برافروخته ی سرمه را دید وتاک ابرویی بالا انداخت
_ چیشده ؟!
سرمه زبان روی لب کشید و قبل از اینکه از تصمیمی که گرفته بود منصرف شود چشم بست . با عجله و باصدایی که به شدت می لرزید
romangram.com | @romangram_com