#ضربه_نهایی_پارت_470

ناخواسته ذهنش به سمت پدرش کشیده شد .
سوالی که بارها در ذهنش به اشکال گوناگون و گاهی با بی رحمی مطرح شده بود بار دیگر پررنگ شد!!!
_ آیا پدرش کسی را که او را دزدیده بود به همسری دخترش می پذیرفت ؟!!
هرگز !!
او پدر خودش را خوب می شناخت !!

پدرش هرگز سراج را نمی پذیرفت و اوهم نمی توانست بر خلاف پدرش ازدواج کند .. اما او یکبار حرفش رابرای ازدواج با طاها به
کرسی نشانده بود و ....
اما صدایی گوشه ی ذهنش به فریاد در آمد و با شمشیر حقیقت را با بی رحمی از غلاف بیرون کشید .
شرایط اجتماعی طاها و سراج بسیار باهم متفاوت بود .
مصداق دزد وپلیس !!
وچه تلخ که او عاشق این دزده شده بود !!!!
لبانش لرزید و پر بغض نام سراج را نجوا کرد .
سراج بی طاقت از این حال خراب وآشفته ی او ، گوشه ی لبانش را نرم بوسید وهمزمان با لحنی محکم زمزمه کرد
_همه چی رو به من بسپر سرمه !!
قطره اشکی از گوشه ی چشم سرمه به بیرون تراوید وزمزمه کرد
_ پدرم هرگز با ازدواج ما موافقت نمی کنه سراج!!
تو پدرم رو نمی شناسی!!
چهره ی یاشار بلافاصله با شنیدن اسم پدر در ذهن سراج نقش بست .
پوزخندی کنج لبانش را به سمت بالا متمایل کرد.

romangram.com | @romangram_com