#ضربه_نهایی_پارت_469

همین یک کلمه ، تا حدودی آرامش را به سرمه بازگرداند . ناخواسته لبخندی زد وهمانند خود او سرش را تکیه دستانش کرد . سپس
سوالی که به شدت ذهنش را درگیر کرده بود را با تردید پرسید
_اتفاقی افتاده ؟!
سراج اخمی کرد .
بی شک اگر سرمه می فهمید مردی که باعث تمام آزار ها واذیت هایش بوده و تمام مدت او را از آغوش خانواده ی واقعی جدا
کرده هاتف پدرش بوده او را نمی بخشید .
با این فکر رگ گردنش بلافاصله باد کرد و ابروهایش بهم گره خورد .
انگشت سرد سرمه روی ابروی گره خورده ش نشست و بلافاصله آن را از هم باز کرد . سپس انگشتش را به سمت پایین سر داده و
روی رگ های باد کرده ش گذاشت . سپس آرام وبدون کلمه ای حرف با سرانگشتانش مشغول نوازش دادن تورم گردنش شد .
لبخندعمیقی روی لب سراج نقش بست .
نمی خواست حداقل امشب را در مورد چیزی فکر کند .
دلش می خواست امشب را با سرمه ودر آغوش او در آرامش بگذراند .
خیلی آرام دست سرمه را کشید واو را روی تخت خواباند . صدای تپش بلند قلبش را می شنید .
لبخندی زد و بی طاقت روی او خیمه زد
و مماس لبانش با قاطعیت لب زد
_هر اتفاقیم بیفته فراموش نکن اول و اخر تو برای منی سرمه !!!
سرمه با گیجی وبه سختی نگاهش را از لب های او جدا کرده و به نگاهش دوخت
نگاه نافذ وسیاه او ، مثل همیشه غیر قابل خواندن بود !!!
بند دلش پاره شد .
زیر اسارت بازوهای او تکانی خورد .

romangram.com | @romangram_com