#ضربه_نهایی_پارت_468

خم شد و سرمه را با احتیاط روی تخت گذاشت . سرمه بلافاصله به اطراف نگاه کرد . اتاق هم مانند خانه ساده بود .
خواست بنشیند که صدای محکم سراج مانعش شد .
_می خوام بخوابم سرمه
نگاه سرمه بلافاصله به سمتش چرخید اورا دید که مشغول باز کردن دکمه های لباسش یکی پس از دیگری بود .
مانند دفعات قبل وحشت نکرد وتکانی نخورد .
شاید بخاطر حس علاقه ش و یا شاید هم بخاطر اعتمادی که به او داشت .
نگاهش در بالا تنه ی برهنه ی او در نواسان بود که صدای شیطنت امیز سراج بلافاصله برافروخته ش کرد
_من اون بتی که از من تو ذهنت ساختی نیستم دختر!! وقول نمی دم که امشب هم خود داریم رو به چالش بکشونم !!
سرمه با شنیدن اینجمله ی او، بلافاصله پتو را تا صورتش بالا کشید واجازه داد تا سراج به او بخندد.
کمی که گذشت از صدای قیژ وبالا وپایین شدن تخت متوجه شد سراج کنارش روی تخت قرار گرفته .
کل وجودش دستخوش هیجان ودلهره شد. از اینکه مشتاقانه منتظر آغوش او بود خود را نکوهش کرد .
در میان کشمکش های ذهنیش ، پتو از رو ی صورتش به کناری زده شد و او سراج را دید که دست زیر سرگذاشته و مستقیم او را تماشا
می کند .

نگاهش خیره ی او بود اما فکرش جایی دیگر بود واو این را از حالت نگاه وحشتناکش متوجه شد .
زیر سنگینی آن نگاه نافذ وترسناک کل بدنش در یک لحظه مور مور شد .
زبان روی لب کشید و جسارت به خرج داد ونامش را صدا زد
_سراج
نگاه سراج خیلی زود رنگ عوض کرد و آن حالت وحشتناک از نگاهش به سرعت زدوده شد .
_جانم

romangram.com | @romangram_com