#ضربه_نهایی_پارت_467

سرمه به محض ورود به خانه ، نگاه کنجکاوش را در اطرافش چرخاند .
برعکس عمارت خانه ی کوچکی بود که باترکیب رنگ شاد وچیدمانش خیلی زود به دل سرمه نشست .

سراج کلید وگوشی را روی کانتر انداخت . نگاه خسته ای به سرمه که وسط سالن بلاتکلیف ایستاده بود انداخت. چشم های پف کرده ش
عجیب خواستنی ترش کرده بود.
عجیب دلش لمس کردن او را می خواست .
گونه های سرمه زیر سنگینی نگاهش رنگ گرفت .
به سمت او جلو رفت . خم شد ودستش را اززیر زانویش عبور داد و او را در آغوش گرفت . سرمه از این حرکت ناگهانی او هینی کشید
و دستپاچه گفت
_چیکار می کنی ، بزارم زمین لطفا !!!
سراج لبخندی بدجنس زد . ابرویی بالا انداخت و مماس لبانش لب زد
_ صدای ضربان قلبت رو می شنوی؟!
صدای قلبت دیوونه کننده س سرمه !!!
سرمه برافروخته لب گزید . حرارت بدنش بیشتر وقلبش با شنیدن آن جمله ی سراج دیوانه تر شده ومحکم تر خود را به قفسه ی سینه
ش می کوباند . گویا برای این همه بی قراری منتظر شنیدن این جمله از سراج بود !!!
سراج لبخندی به گونه های برافروخته ی او زد . سپس عنان از دست داده و لبانش را روی قلب او قرار داده و بوسه ی عمیقی روی آن
گذاشت .
لبانش را که جدا کرد لبخند روی لب سرمه را شکار کرد وخنده ای در گلو کرد .
سرمه بلافاصله سرش را باشرم در سینه ی او مخفی کرد .
. سراج مقابل در اتاقی که در انتهای سالن قرار داشت ایستاد .در اتاق را گشود و مستقیم به سمت تخت جلو رفت .

romangram.com | @romangram_com