#ضربه_نهایی_پارت_466
سینه ی سراج گذاشت و چون صدای خنده ی آرام اورا شنید شرمگین چشمانش را بست .
احمق بود اگر درمورد سراج فکر احمقانه می کرد . سراج نمی توانست بلایی سر او بیاورد که اگر می خواست بارها آورده بود .
دلیل دلشوره ی او نمی توانست سراج باشد .
سرش را محکم تر روی سینه ی او فشار داد تا شاید آرام شود .
سراج از سرعت ماشین کم کرد و با بدجنسی گفت
_عواقب این همه دلبری کردن می دونی چیه ؟!
مخصوصا وقتی شب تا صبح رو می خوای بامن تنها بگذرونی دزد کوچولو ؟!
سرمه لب گزید و دستپاچه خواست سرش را بلند کند که دیگر سراج این اجازه را به او نداد خنده ای دیگر در گلو کرد و با شیطنت
گفت
_جاش خوبه
سرمه از جواب او خنده ش گرفت . سرش را درسینه ی او جا به جا کرد و ومجدادا زیر لب بچه پرویی نثارش کرد .
سراج خانه را مقابل خانه ی قبلی یسنا نگه داشت سپس خم شد و بوسه ای روی موهای سرمه نشاند وگفت
_پیاده شو
سرمه سرش را بلند کرد ونگاهی از پشت شیشه به بیرون انداخت .
سراج در ماشین را باز کرد وپیاده شد
سپس در سمت سرمه را باز کرد و کناری ایستاد تا پیاده شود.
سرمه باتردید وافکاری مغشوش از ماشین پیاده شد .
بلافاصله نگاهش را به سراج دوخت و
سراج لبخندی به نگاه نگران او زد . سپس بدون حرف به سمت خانه رفت . در خانه را بازکرد خود را کنار کشید تا سرمه اول وارد خانه
شود .
romangram.com | @romangram_com