#ضربه_نهایی_پارت_465

سرمه که انتظار شنیدن همچین جوابی را نداشت هینی کشید وبی ادبی را زیر لب نثارش کرد . سراج خنده ای درگلو کرد و باسرعت از
عمارت خارج شد.
_کمربندت رو ببند سرمه
سرمه دستی به موهایش کشید و گفت
_چرا؟!
سراج نیم نگاهی سمتش انداخت وسرمه بلافاصله با جدیت گفت
_خودت نبستی !!
سراج ابتدا از جواب او جاخورد. سپس لبخندی از تخسی او روی لبش نقش بست . با شیطنت به کمربندش اشاره ای کرد و گفت
_ببندش !!
سرمه با گیجی لب زد

_چی رو ؟!
سراج تاک ابرویی بالا انداخت وجمله اش را تکرار کرد .
سرمه گوشه ی لبش را زیر دندان کشید .
قلبش شروع به تپیدن کرد حرارت داغی زیر پوستش دوید .
چون سراج را منتظر دید ناخواسته کمی درصندلی جابه جا شد وبه سمت او خم شد . کمربند را گرفت و و باشرم ان را از سینه
ی ورزیده ی او که در ان لباس مشکی بیشتر از همیشه خودنمایی می کرد رد کرد وبست .
سراج لبخندی به چهره ی گلگون شده ش زد و گفت
_ حالا کمربند خودت رو بزن دختر خوب !
سرمه خواست به جای خود برگردد اما نتوانست . دلش کمی آرامش از جنس او می خواست . در یک حرکت غافلگیرانه سرش را روی

romangram.com | @romangram_com