#ضربه_نهایی_پارت_464

سرمه بی صدا سوار ماشین شد و سراج ماشین را دور زد .
لحظه ی اخر قبل از اینکه سوار ماشین شود یسنا را دید که به درخت تکیه داده است . دلش دیدن این صحنه را طاقت نیاورد .خم شد
وخطاب به سرمه گفت
_تا برنگشتم از ماشین پیاده نشو !!
منتظر جواب سرمه نماند و به سمت جایی که یسنا رفته بود قدم برداشت .مقابل او ایستاد وبا دستانش شانه های ظریف او را به دست
گرفت واو را مجبور کرد تا نگاهش کند
یسنا خیره در نگاه او باصدایی که می لرزید زمزمه کرد
_سراج
سراج لبخندی روی لب نشاند و شمرده ارام گفت
_بهت قول میدم خیلی زود سرمه رو پیشتون برگردونم یسنا
فقط تا اون روز تحمل کن
یسنا کمی تامل کرد . حق با او بود .مثل همیشه ... هاتف می توانست برای خواهرش بسیار خطرناک باشد .
نفس عمیقی کشید و سرش را بالا گرفت
_تا اون روز مواظبش باش سراج
سراج ضربه ای آرام به شانه ش زد و بالحنی محکم وبا اطمینان پاسخ داد
_هستم
سپس دستش را عقب کشید و به سمت ماشین رفت .
داخل ماشین که نشست ، سرمه بلافاصله سمتش چرخید ونگاه پرسشگرش را به او دوخت .
سراج لبخندی به ابروهای گره خورده ی او وکنجکاوی نگاهش زد. ماشین را روشن کرد و با بدجنسی گفت
_فکر کن دستشویی صحرایی رفتم !!

romangram.com | @romangram_com