#ضربه_نهایی_پارت_463
انداخت وچون پشت او را به خود دید لبخندی زد .
طوری مواظب بود که انگار سراج تا حالا بدن برهنه ی اورا ندیده است !!
لباس خواب خود را از تن بیرون کشید وبا سرعت آن ها را به تن کرد . سپس به سمت میز ارایش رفت و شانه ای سرسری به موهای
پریشانش زد واز بالا آن را بست و آرام گفت
_من آماده م
سراج نگاهی به سرتاپای او انداخت . سپس دستش را به سمت او گرفت .
سرمه لبخندی ناخواسته زد .به سمت او رفت . دستش را سمت دست او جلو برد و دستش را گرفت . سراج فشار اندکی به دست او
وارد کرد وبه سمت در رفت در را باز کرد ونگاهی به راهروی تاریک انداخت. در آن وقت شب همه خواب بودند . هردو ارام از عمارت
خارج شدند وبه سمت ماشین سراج رفتند .
قبل از اینکه به ماشین برسند
سراج تکانی را پشت درخت دید .
نگاهش بلافاصله به آن سمت کشیده شد ودرآن تاریکی یسنا را دید که محو تماشای سرمه شده بود .
بی قراری او را برای دیدن تنها خواهرش که بعد از سال ها پیدا کرده بود درک می کرد .
دست آزادش مشت شد وقتی به آن اندیشید که تمام عذاب هایی که این خانواده متحمل شده بود بخاطر پدر او بوده است .
نگاه ملتمسانه یسنا لحظه ای کوتاه در نگاه او گره خورد . سراج که معنای نگاه اورا خوانده بود سری به نشانه ی مخالفت تکان داد در
ماشین رابرای سرمه که عمیقا در فکر فرورفته بود باز کرد .
نمی توانست اجازه بدهد یسنا وسرمه الان همدیگر را ببینند .
نمی خواست تا لحظه ی اخر سرمه را واردبازی کند .
پوزخندی کنج لبش را به سمت بالا متمایل کرد
romangram.com | @romangram_com