#ضربه_نهایی_پارت_462
او بیرون از عمارت منتظر بود .
نگاهش را به نگاه منتظر ونگران سرمه دوخت وگفت
_باید جایی بریم
بلند شو آماده شو سرمه
سرمه متحیر لب زد
_این وقت شب؟!
اتفاقی افتاده؟
سراج بدون اینکه پاسخی به او بدهد از روی تخت بلند شد . پتو را ازروی او کنار کشید . لحظه ای نگاهش روی پاهای سفید و کشیده ی
او ثابت ماند .اما خیلی زود نگاهش را از او گرفت وگفت
_باید از عمارت بری
سرمه که کاملا گیج شده بود حرف اورا تکرار کرد . احساس دلشوره ی عجیبی داشت . چرا سراج باید این وقت شب او را از عمارت خارج
می کرد .
نگران پرسید
_ از عمارت برم اما کجا ؟!
سراج کلافه دست اورا گرفت واز روی تخت بلندش کرد و در حالیکه به سمت کمد می برد گفت
_ فقط حاضر شو سرمه !!
سوال نپرس !!
سپس خود به سمت پنجره رفت وپشتش را به او کرد تا او راحت لباس عوض کند.
سرمه بدون حرف در کمد را باز کرد و اولین پیراهن وشلواری که به چشمش خورد از کمد بیرون کشید . نیمنگاهی به سمت سراج
romangram.com | @romangram_com