#ضربه_نهایی_پارت_461

دو دستانش رو دو طرف سر او قرار داد و به رویش خیمه زد .
پلک های سرمه از هم گشوده شد ونگاه خواب آلودش روی سراج ثابت ماند .
با صدای خواب الودی نام او را زیر زمزمه کرد و نامفهوم لب زد
_سراج من خیلی خوابم میاد
سپس پلک هایش روی هم افتاد و مجدادا تسلیم خواب شد .
هنوز خوابش سنگین نشده بود که با حس نرمی وداغی چیزی روی لبانش
پلک هایش بلافاصله از هم گشوده شد
وچون نگاهش در نگاه سراج در ان فاصله ی کم گره خورد خیلی زود خواب از سرش پرید .
سراج در حین بوسیدنش لبخندی به بهت نگاه اوزد .
سرمه دستپاچه خواست سرش را کنار بکشد اما نتوانست . مثل همیشه اسیر جادوی نگاه او شده بود . دستانش که عجیب میل داشت
میان موهای شبرنگ او فرو برود را مشت کرد و خودش را به دست بوسه های عمیق او سپرد . با صدای ویبره ی گوشیش سراج با
اکراه سرش را بلند کرد و چون نگاهش به صورت برافروخته ی سرمه افتاد لبخندی زد وگفت
_هنوزم خوابت میاد دزد کوچولو؟!
سرمه سریع سری تکان داد و تکانی به خود داد .
سراج از این واکنش سریع او خنده ای در گلو کرد . دستانش را از دوطرف او برداشت
وقامتش را صاف کرد .
سرمه نگاهی به ساعت انداخت وباتعجب پرسید
_این وقت شب اینجا چیکار می کنی؟!
وقبل از اینکه سراج پاسخی دهد به خاطر اورد که در اتاق خود را قفل کرده بود .
سراج گوشی را از جیبش بیرون کشید وپیام یسنا را خواند .

romangram.com | @romangram_com