#ضربه_نهایی_پارت_460

_تو دیوونه ای سراج
نمی دونم چی تو کله ت می گذره اما یه چیز رو خوب بدون که تو نباید تقاص کار هاتف رو پس بدی !!
سراج لبخندی کمرنگ به نگرانی او زد . نگاهی به ساعت انداخت وگفت
_ آماده باش شب به عمارت بگردی یسنا!!!!
این را گفت ودیگر منتظر جواب او نماند و یسنا را با تمام هیجان و نگرانی هایش تنها گذاشت .
سراج دستگیره ی در اتاق سرمه را پایین کشید وچون در را قفل دید لبخندی کمرنگ از محافظه کاری او در لبش نقش بست .
دست در جیب شلوار خود کرد و دسته کلید خود بیرون کشید . سپس یکی از کلید ها را داخل سوراخ کرد وبی صدا در را گشود و وارد
اتاق او شد . اتاق در تاریکی مطلق فرو رفته بود . پشت خود در را بست .
سپس به سمت تخت ارام قدم برداشت .
چراغ خواب را روشن کرد و در آن نور کم به چهره ی زیبای سرمه در خواب چشم دوخت .
در آن لباس خواب فیروزه ای به شدت خواستنی تر شد ه بود .

کنارش لبه ی تخت نشست . چنان آرام خوابیده بود که از دلش نمیامد او را بیدار کند .
در آن لحظه دوست داشت او را در آغوش گرفته ودر کنارش می خوابید !!
خواب ارامی که مدت ها برایش حرام شده بود .
کلافه نفسش را بیرون فرستاد .
باید قبل از ان که یسنا به عمارت می رسید او را از آن عمارت خارج می کرد .
دستانش را به سمت موهای پریشانش جلو برد ودر حین نوازش موهای نرم وابریشمیش ارام نامش را صدا زد .
گوشه ی چشمان سرمه لرزید ولبخندی که روی لب های صورتی رنگش نقش بست قلب بی تاب سراج را لرزاند .
خودش رابیشتر سمت او کشید

romangram.com | @romangram_com