#ضربه_نهایی_پارت_459
سراج پوزخندی زد و سری با تاسف تکان داد
_من رو تا این حد شناختی یسنا ؟!!
که مثل بزدل ها مثل هاتف فرار کنم ؟!
سپس تک خنده ای در گلو کرد وسری تکان داد
و چون نگاه ترسیده وخونی اورادید
با دستانش اشک های او را از روی گونه ش زدود و بالحن جدی گفت
_نگرانمن نباش یسنا !
نگاه یسنا که در نگاه جدی و در عین حال مهربان سراج گره خورد
کمتر از چند ثانیه مجدادا صورتش به پهنا خیس از اشک شد .
سراج برای او بسیار با ارزش و عزیز بود . باید کاری می کرد .
باید سراج را نجات می داد .
ملتمسانه نالید
_اما هستم ، لعنتی ، هستم
لطفا برو سراج، برو و نگران من و سرمه نباش ...
سراج کلافه از اصرار او از روی مبل بلند شد . سیگاری از جیب کت خارج کرده و آتش زد .
یسنا مجدادا صورت خیسش را پاک کرد .
سراج را خوب می شناخت و می دانست او کله شق تر ولجباز تر از آنی است که بخواهد میدان را ترک کند .
بینیش را بالا کشید از جای خود بلند شد . مقابل او ایستاد و از پس دود غلیظ سیگار نگاهش را به او دوخت و با خشمی امیخته به بغض
گفت
romangram.com | @romangram_com