#ضربه_نهایی_پارت_458

_جانم
یسنا با صدای گرفته و پربغضی لب زد
_یا.. یاشار ، یاشار ، تو ، تو ، اون رو خوب می شناسی
اگر بدونه تمامی این اتفاق ها زیر سر هاتف بوده شک ندارم به تو هم رحم نمی کنه.. حتی اگر پسر خواهر عزیز ومرحومش باشی..
مخصوصا که هاتف نیست و .. و .. اون تو رو طعمه قرار میده سراج .. اون ..
سراج با خونسردی میان جمله ش پرید و گفت
_شک ندارم همینطوره
یسنا سراج را خوب می شناخت وهمین جمله ته دلش را لرزاند . بار دیگر تسلیم اشک هایش شد. بی طاقت سرش را روی سینه های او
گذاشت
وملتمسانه نالید
_فقط کافیه یاشار بفهمه سراج
اون وقت.. اون وقت . هیچی جلودارش نخواهد بود !!!
همه چی رو بسپر به من وبرو
خواهش می کنم تا هاتف پیدا نشده وآتش خشم پدرم نخوابیده برو
سراج خنده ای در گلو کرد..
دلش برای مهربانی ونگرانی او برای جانش در آن حال خرابش ضعف رفت .
خم شد وبوسه ای بامحبت روی موهای او گذاشت وگفت
_عجب !!فرار کنم .تو وسرمه رو که جونتون در خطره رو رها کنم !!
یسنا بلافاصله با شدت سری به نشانه ی موافقت تکان داد و زمزمه کرد
_آره فرار کن و نگران جون من و ابجیم نباش !!

romangram.com | @romangram_com