#ضربه_نهایی_پارت_457

سراج کمک کرد تااو از روی زمین بلندشود و رو مبل بنشیند . خود هم کنارش نشست و گفت
_سرمه عمارت منه پیش خاتون
در حقیقت خاتون گمان می کنه سرمه تو هسی !
یسنا که دیگر از شنیدن چیزی تعجب نمی کرد .بلافاصله پرسید
_یاشار حقیقت رو می دونه
سراج به تایید سری تکان داد وگفت
_باید برگردی تا نقش ها عوض شه یسنا
سرمه دختر بازی نیست .. جونش در خطره
یسنا باشنیدن این جمله تکانی خورد .
هرگز اجازه نمی داد دیگر اتفاقی برای خواهر وخانواده ش بیفتد .

باید هرچه زودتر به عمارت برمی گشت
صورت خیسش را با پشت دست پاک کرد وسری به نشانه ی موافقت تکان داد .
صدای سرد و تهی سراج او را از فکر خواهری که تا کنون ندیده بود بیرون کشید .
_باید زودتر هاتف رو پیدا کنم قبل از اینکه یاشار حقیقت رو بفهمه
کلمه ی حقیقت مانند تلنگری یسنا را به خود اورد.
هرچه که می گذشت تازه به عمق فاجعه پی می برد . با نفسی که به سختی از سینه بیرون میامد وحشت زده دست سراج را به دست
گرفت ودرحین فشردن آن لب زد
_س .. سراج
سراج هردو دست ظریف ویخ کرده ی او را در دست خود گرفت فشرد و خیره در مردمک درشت شده ولرزانش گفت

romangram.com | @romangram_com