#ضربه_نهایی_پارت_456
سپس دستش را با فاصله ی کمی از چشمان گرفت و فریاد گونه گفت
_این نمی تونه کار پدرتو باشه سراج نمی تونه!!
این همه نفرت از پدرت خوب نیست
لطفا تمومش کن و از اینجا برو
سراج خیره در نگاه بهت زده وپریشان او با قاطعیت گفت
_ هنوز حرف من تموم نشده یسنا
پس گوش کن !!!
وقتی همه چیز را خلاصه برای یسنا توضیح داد . یسنا سکندری خورد و قبل از اینکه سراج او را بگیرد مانند آواری روی زمین فرو ریخت .
سراج بلافاصله کنارش زانو زد و با نگرانی نامش را برزبان آورد
_یسنا
یسنا بهت زده به دستان بخیه خورده ش خیره شد و زمزمه کرد
_عمو
چطور امکان داشت مردی که او را عمو خطاب می کرد وهمانند پدرش دوست داشت این بلا را برسرش آورده باشد .
هقی زد و شانه هایش لرزید و بدتر از آن بلایی بود که برسر خواهر دوقولویش آورده بود . خواهری که از همان بدو تولد او را
دزدیده بود .
سراج مانع از گریه ی او نشد و اجازه داد تا شاید با گریه از شدت آن بار سنگینی که برروی دوشش گذاشته بود کمی کاسته شود.
کمی که گذشت . سراج ازروی زمین بلند شد وبه سمت یخچال رفت . لیوانی اب سرد پر کرد .نزد یسنا برگشت و اورا مجبور کرد کمی
از ان بنوشد .
یسنا به اجبار او کمی آب نوشید و بعد سر خود را کنار کشید وبه سختی پرسید
_س..سرمه ، سرمه خ..خواهرم کجاست؟
romangram.com | @romangram_com