#ضربه_نهایی_پارت_455
سراج پوزخندی زد . کلافه دستی بر ته ریش صورت کشید و با لحن هشدار دهنده ای گفت
_یسنا!!
یسنا به سختی سری تکان داد .
چاره ای به نظر نمی آمد داشته باشد . باید آن لحظات سخت وپر اضطراب را تحمل می کرد تا خود سراج به حرف در آید .
باصدایی که سعی داشت رسا ومحکم باشد گفت
_حرف تو رو باور می کنم !!
حالا بگو من چی رو باید بدونم که انقدر برای گفتنش دست دست می کنی سراج !!!
سپس با نگرانی از ذهن پریشانش گذشت که
سراج حتی وقتی به او گفت در این خانه باید مدتی نامعلوم محبوس باشد و نقش یک ادم مرده رو بازی کند انقدر پریشان نبود !!!
لبخندی کمرنگ روی لب سراج نقش بست . یسنا برخلاف سرمه دختر باهوش و تیزی بود .
وقتی شروع به تعریف کرد حتی لحظه ای نگاه از نگاه یسنا نگرفت . حتی وقتی که دید باهرکلمه ای که می گفت اشک مثل سیل از گونه
های پریده رنگش جاری بود . اما او باید می گفت ویسنا باید ازوجود خواهر دوقولویش سرمه با خبر می شد تا جان او را نجات دهد .
هاتف ناپدید شده بود واین یعنی خطر همچنان آن ها را تهدید می کرد .
یسنا میان صحبت او،
دستش را به نشانه ی سکوت بالا برد
.در میان گریه خنده ی جنون آمیز کرد و با صدای تو دماغی و گرفته ای غرید
_بس کن سراج ، بی شک تو عقلت رو از دست دادی !!
هیچ می فهمی داری در مورد پدرت صحبت می کنی !!
در مورد عمو ، کسی که من رو تو بغلش بزرگ کرده !!
romangram.com | @romangram_com