#ضربه_نهایی_پارت_454

_طاها کویت بود
بازوی سخت اورا فشرد .
اب دهانش را به سختی بلعید و زمزمه کنان پرسید
_سراج مهم نیست که در نبود من چه اتفاقایی افتاده لعنتی !! فقط بگو
چرا طاها کویته

در آن حس بدی به سرعت در کل وجودش ریشه دواند !!
پلکی بازو بسته کرد و نالید
_نقشه ی یاشار که نیست
دام که براش پهن نکردین
س..س..سراج !!
جمله ش که تمام شد منتظر نماند تا سراج حرفی بزند برگشت تا با سرعت برود وخود را به طاها برساند تا از صحت حالش با خبر شود
. سراج بازویش را گرفت و او را به سمت خودش کشید . با خشم در نگاه سراج براق شد و گفت
_ولم کن باید برم !!
سراج با اخم غلیظی گفت
_هیج جا نمی ری تا حرفای من رو نشنیدی !!
اون سرگرد حالش خوبه
یاشارم از اومدنش به کویت خبر نداره
براش به پا گذاشتم تا دورادور مواظبش باشن پس اروم باش !!!
رنگ تردید که در نگاه یسنا نشست

romangram.com | @romangram_com