#ضربه_نهایی_پارت_451
یسنا در جواب لبخند محواو لبخندی زد وگفت
_نمی خوای بگی چه اتفاقی افتاده ؟!
سراج دوست نداشت با افشای حقیقت این بار سنگین را روی دوش ظریف یسنا بگذارد . اما وقتی که یسنا پیشنهاد مخفی شدن را به
سختی پذیرفته بود به اوقول داده بود تا اگر قاتل را پیدا کرد
اولین نفر به خود او بگوید .
این حق یسنا بود که بخواهد انتقام تمام آن لحظات سخت وعذاب آوری که کشیده بود را خود از قاتلش بگیرد !!
کلافه نفسش را بیرون فرستاد .
_داری من رو می ترسونی پسر
بگو چیشده !!!
سراج نگاه مستقیمش را به نگاه او دوخت وگفت
_باید برگردی عمارت !!
لحظاتی طول کشید تا ذهن یسنا معنی جمله ی او را درک کند .
هیجان زده از جای خود بلند شد و فریادگونه پرسید
_قاتل رو پیدا کردی !!
به حدی خوشحال بود که دور خود می چرخید و می خندید .
دوران تنهاییش به سر امده بود و دیگر می توانست از آن چهاردیواری که زندانش شده بود آزاد شود .
کمی که گذشت واز هیجانش کاسته شد نفس زنان
دست سراج را گرفت . اورا بلند کرد . باخوشحالی خود را در آغوش او انداخت وگفت
_می دونستم ، می دونستم که قاتل رو پیدا می کنی !!
romangram.com | @romangram_com