#ضربه_نهایی_پارت_450
نگاهی به سرتا پای خونی او انداخت . دلسوزانه دستی روی شانه ش زد وگفت
_به موقع رسوندیش
سپس آنجا را ترک کرد .
سراج نفس حبس شده ش را بیرون فرستاد. منتظر بیرون آمدن یسنا نشد و به سمت حیاط بیمارستان رفت تا بتواند بغضی را که به
سختی گلویش را می فشرد مهار کند .
این دومین بار بود که مردانه بغض می کرد. یکبار برای مادرش که جوانمرگ شده بود و حالا برای یسنا !!
خود را روی نیمکت انداخت و با دستانش سرش را گرفت وفشرد .
سرش مملو از افکار آزار دهنده بود . یسنا زنده مانده بود واین یعنی معجزه
اما معجزه که همیشگی نبود !!
کسی که یکبار به جان او قصد کرده بود بی شک باز هم می کرد ودفعه ی بعد امکان داشت اورا از دست بدهند !!
فکری در سرش جرقه زد .
باید برای پیدا کردن آن شخص زمان می خرید !!
وقت کمی داشت وباسرعت فکرش را سبک وسنگین کرد . باید برای نجات جان یسنا آن ریسک را می کرد .
با این فکر باسرعت از روی نیمکت بلند شد وبه سمت ساختمان بیمارستان قدم برداشت .
باید رئیس بیمارستان را راضی می کرد تا گواهی مرگ او را صادر کند و او این کار را خوب بلد بود !!!
_سراج
با صدای آرام یسنا به خود آمد .
نگاهش را به یسنا دوخت نگرانی که در نگاه سبزش موج می زد باعث شد لبخندی کمرنگ بر لب بنشاند تا شاید از حجم نگرانی او کاسته
شود .
_جانم
romangram.com | @romangram_com