#ضربه_نهایی_پارت_449

باید با یاشار تماس می گرفت ، اما دقیقا نمی دانست چه چیزی را باید در آن وقت شب به او بگوید !!
چگونه می توانست به او بگوید دخترش روی تخت بیمارستان با مرگ دسته و پنجه نرم می کند !!
عصبی قوطی طلایی رنگ سیگارش را از جیب کت بیرون کشید و سیگاری از داخلش بیرون کشید وبلافاصله آتش زد .
تصویر خونی و نیمه برهنه وخیس یسنا در پس دود غلیظ به هوا رفته بلافاصله در نظرش نقش بست.
ذهنش باسرعت شروع به شفاف سازی وآنالیز کردن شد .
پک محکم دیگری به سیگارش زد و بلافاصله ذهنش فرضیه ی خود کشی را با استدلال محکم رد کرد .
اگر یسنا قصد خودکشی داشت چرا به اوپیام داده وخواسته بود اورا ببیند
هرچند خود یسنا چند ساعت قبل از مرگ صحبت کرده بود!! اما او یسنا رو خوب می شناخت ، زیر دست خودش بزرگ شده بود ومی
دانست یسنا هرگز دست به خودکشی نمی زند واز طرفی هم آن دو رد و پایی که دیده بود دلیل قاطعی بود برای اثبات حرفش!!!
اما آن دو مرد کی بودند وچرا قصد کشتن یسنا را کرده بودند !!!
هر چند که در حرفه ی آن ها این سوقصدها کاملا طبیعی بود اما نه برای نور چشم یاشار وسراج !!!

چه کسی بود که چنین جراتی کرده بود!!
با خشم سیگار را کف دستش خاموش کرد وپرستاری که برای هشدار آمده بود چون این صحنه را دید بی صدا آنجا را ترک کرد . از نگاه
مرد وگردن متورمش در آن وقت شب به شدت ترسیده بود !!!
ساعت از صبح گذشته بود که در اتاق عمل گشوده شد .سراج با قدم هایی بلند خود را به دکتر رساند و سراسیمه پرسید
_دکتر
دکتر نگاه خسته ای به اوانداخت و چون نگاه به خون نشسته ونگران او را دید گفت
_ زنده موندنش بعد از اون همه خونی که از دست داد شبیه یک معجزه س
فعلا هوشیار نیست اما علائم حیاتیش امیدوار بخشه !!

romangram.com | @romangram_com